![]() |
![]() |
|
| استاد گفتند : همه آنها که پرواز میکنند خانههای پوشالی دارند |
|
اينبار داستان از اين قراره كه : لاك پشته ، لاكش و برميداره و ميندازه رو كولش و تنهايي ميره سفر . به كجا ؟ براي تحقيق و مستندسازي از روند بازسازي شهر زلزله زده بم و وضعيت زندگي
مردم در آنجا بعد از گذشت 3 سال از حادثه زلزله دي ماه سال 1382 بم . البته اين سفر رو خيلي هم به تنهايي نرفتم . كمكهاي مستقيم و غير مستقيم هم از
دوستان و اطرافيان زياد گرفتم ولي خب بالاخره تجربه تنها سفر كردن رو هم تا حدودي حس كردم .
عكس لاك لاكپشته !
ميخواستم خاطراتم را از افرادي كه ديدم و حرفاشون رو كه شنيدم رو اينجا بنويسم كه قسمت اولش رو ملاحظه ميكنيد. در پايان هم خودتون در مورد بازسازي شهر نتيجه گيري كنيد !
قسمت اول در يكي از كوچههاي شهر واقع در يكي از خيابانهاي اصلي بم با خانمي برخورد كردم كه در يك كانكس و در كنار خرابهاي باقيمانده از آوار ساختماني كه روزي با ديگر اعضاي خانواده در آن زندگي ميكردند ، ساكن بود . دو بچه كوچك داشت و يك شوهر پير كه به گفتة خودش براي اينكه او و بچههايش را جمع كرده باشد با او ازدواج كرده بود . تصاوير عزيزان از دست رفتهشان در زلزله ، بر ديوارهاي كانكس ديده ميشد . البته اين تصاوير بر روي ديوار بسياري از خانهها در بم ديده ميشود. از وضعيت اسكان دائمشان پرسيدم كه به كجا انجاميده ، گفت كه تسهيلاتي به آنها داده نشده كه ظاهراً علت آن مجرد نبودن او بود . بچهاي كه به بقل داشت ، شورت پايش نبود و وقتي از وضعيت بهداشت و استحمام بچهها پرسيدم ، متوجه شدم كه ظاهراً هر از چندگاهي و به زحمت آبي گرم ميكنند و بچهها را ميشويند و بزرگترها تنها ميتوانند سر و پاهايشان را بشويند. از زندگي در آن محله اظهار شكايت ميكرد و از نا امني آن جا صحبت ميكرد .
پسري ده ـ يازده ساله از بچههاي همسايهها نيز كه به صحبتمان گوش ميداد، وضع زندگي مردم را در آنجا اينطور تعريف كرد : «اينجا هر كي بخواد ، مواد مخدر ميفروشه . يكيشون مثلاً گرد ميفروشه ، يكيشون كريستال ميفروشه ، يكيشون ترياك ميفروشه ، يكيشون مثلاً ميان دم در ميشينه به مشتري گرد ميده ، پول ميسونه . خودش پولدار ميشه . ماشين ميسونه ، موتور . هرچي دلش بخواد ميسونه . »
اينها عين صحبتهاي اين پسر بود . وقتي اين پسر يازده ساله اين چيزها را برايم تعريف ميكرد ، چه كار بايد ميكردم ؟ ! آيا بايد به او ميگفتم كه : پسره خوب اين حرفها رو و اسم اين چيزها رو از كجا شنيدي ؟ ميدوني اين چيزها خوب نيست . عيبه . بده . و . . . او راه اينكه آدم «هرچي دلش بخواد بسونه » رو برايم تشريح كرد و پر واضح است كه اين پسر ده ساله هميشه در ده سالگي باقي نخواهد ماند از بيرون حياط منزلي متوجه يك كانكس شدم و چون ديدم دور و بر آن خاليست و براي اندازهگيري مناسب است رفتم و درب خانه را زدم . مردي درب را باز كرد و وقتي من را ديد، گمان كرد از مسئولين جايي هستم . گفتم براي بررسي وضعيت اسكان موقتتان مزاحم شدم و ميخواستم اندازههاي كانكستان را بر دارم . گفت : اسكان موقت ؟ ! براي اسكان دائممان چه كار كرديد ؟ برايش شرح دادم كه من مسئول دولتي يا چيزي مشابه نيستم و . . . خلاصه او نيز همه اعضاي خانواده خود را اعم از دختر كوچكش كه ميگفت اگر بود الان كلاس دوم بود و همسرش را از دست داده بود و تنها در اين كانكس زندگي ميكرد . توي حرفامون ازش پرسيدم كه چرا دوباره ازدواج نكردين ؟ گفت : براي اينكه زنم خيلي خوب بود . اگه زنه بدي بود ميرفتم زن ميگرفتم ولي زنم خيلي خوب بود .
بچههاي همسايه هم يكي يكي ميامدن و دورم جمع ميشدن و خدا رو شكر كه از قبل يادم بود كه براي بچهها شكلات ببرم . وقتي شكلاتشون رو ميگرفتن ميدويدن و ميرفتن و بقيه رو صدا ميكردن كه اونا هم بيان و شكلات بگيرن و خلاصه كلي لذت بردم . وقتي به اين بچهها نگاه ميكردم و ميديدم كه چطور پا برهنه روي نخالههاي ساختماني اين ور و اونور ميرن و يا اينكه به زخمها و قارچها و ناراحتيهاي پوستيشون نگاه ميكردم . واقعاً ظلمي رو كه به اونها ميشه رو در حد و اندازههاي تحمل يك بچه نميديدم .
با كودكي ديگر توي يك ميدان بزرگ شهر برخوردم كه بعد فهميدم يتيم شده بود و ظاهراً براي كسي كار ميكرد . كارش گويا جمعآوري خرت و پرت و قراضه آهن آلات و غيره از آوارها بود . تا ديدمش رفتم سمتش و دستم رو توي جيبم كردم كه براش شكلات بيرون بيارم . او هم كه ديد يك نفر در حاليكه داره دستش رو ميكنه تو جيبش ، يك راست مياد طرفش ، ميخواست فرار كنه . خلاصه يكم طول كشيد تا متوجه شد كه اين يكي ظاهراً مثل اون قبليها نيست كه براش دردسر درست ميكنن. ازش اجازه خواستم تا يك عكس يادگاري از او بگيرم و او هم لبخندش رو از من دريغ نكرد .
تا قسمت دوم ، خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:48 توسط لاکپشتی که به پرواز میانديشد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خلوتِ لاكپشتي كه به پرواز ميانديشد
|
| پیوندها |
|
سيـمـرغ در آتـش آقــا خــره مــوج پـيــشــرو دیـوانـــه سالکان راه زال زالک از دور نسیم در کویر ام . اس جوهر هستـــــی آرمان دوستم سايت آموزشي موج پيشرو يك محسن مازيار |
|
RSS
|