تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

تدبيـر كنيد بدين تقديــر . . .

 

بازيي جادوئي ...

بازي جادويي كه در ابتدا عواقب جدي آن را به هيچ عنوان نمي‌توان حدس زد. بازي كه خيلي ساده و كودكانه و حتي ناخواسته آغاز مي‌شود ولي پيامدهايي جدي و غير منتظره و بعضاً بسيار مخاطره‌انگيز را به دنبال دارد.

 

كساني كه اين بازي را شروع مي‌كنند، بايد تا آخر، آن را ادامه دهند و همه‌ي عواقب آن را نيز پذيرا باشند. هيچ راه فرار و برگشتي نيست و آرامش تنها زماني حاصل مي‌شود كه بازي را تا به آخر به پايان برسانند.

 

قواعد بازي برعليه شماست. در اين بازي به شما تنها اجازه داده مي‌شود كه تاس بريزيد. يعني تنها مي‌توانيد يك احتمال بيافرينيد. اينكه اين احتمال به كجا ختم مي‌شود و براي شما چه پيشامدي رخ خواهد داد ، به شما ربطي ندارد! شما تنها بايد پذيراي آن باشيد. چراكه اين عدد هرچه باشد شما را گامهايي به انتها هدايت مي‌كند. البته هزينه‌ي آن را از شما مي‌گيرد. وقتي تاس را مي‌ريزيد، هيچ تصوري از اينكه قرار است چه بلايي برسرتان بيايد، نداريد. تمام وجود شما مملو از ترس و هيجان مي‌شود. ترس از ناشناخته‌ها.

 

گاه شما را به قعر سرزمين‌هاي " دور" و ناشناخته مي‌برد و براي برگشت به "حال" عمري را وقت صرف مي‌كنيد، گاهي نيز شما را با هيولايي هولناك روبرو مي‌كند كه مجبور به مبارزه با آن هستيد ، گاهي نيز خود شما را به هيولايي تبديل مي‌كند و . . . تا باز هم نوبت ريختن تاسي ديگر و پيشامدي ديگر و ناشناخته‌اي ديگر شويد. تا اينكه به آخر برسيد.

 

اين تاسي كه مي‌ريزيد ، تقدير شماست و محدوده‌اي را براي تدبير شما فراهم مي‌آورد.! بله تقدير براي شما پيامدهايي ايجاد مي‌كند و شما بايد با تدبير خود با اين پيامدها روبرو شويد. برنده كيست؟ حركت درست را كه انجام مي‌دهد؟ تدبير خوب چيست؟

 

 اما فراموش نشود كه شما در اين بازي تنها نيستيد و همبازي‌هايي نيز داريد كه در كل ماجراها با آنها در ارتباط هستيد. محبت و فداكاري آنها در بسياري از مخاطرات به كمك شما خواهد آمد و در بسياري مخاطرات ديگر نيز، شما به آنها كمك خواهيد كرد و لذت محبت كردن را خواهيد چشيد.

 

و اما وقتي بازي به آخر برسد چه اتفاقي مي‌افتد؟

 

شايد بازگشت به مبداء و شروعي ديگر . . .

 

 شايد سرنوشت همه‌ي بازي‌ها به همين‌جا ختم مي‌شود. چرخ ... چرخه . . .

 

 

و اما سئوال ذهن حرّاف من :

 

اين بازي و اين چرخه ، شبيه چه واقعيتي در زندگي ما است؟

 

جواب همان ذهن حرّاف : 

 

شايد همان زندگي و كنجكاو شدن در چيستي آن؟

 

شايد آنها كه مي‌خواهند از چيستي‌ها آگاه شوند ، و نمي‌توانند اتش اين تشنگي را درمان نمايند، وارد اين بازي مي‌شوند، آنها يا بر اين چرخ فائق مي‌آيند يا اين چرخ گرده‌ي آنها را خرد مي‌كند.

 

چيستي من؟ ، مبداء كجاست؟ ، مقصد كجاست؟ و . . .

 

برنده در اين بازي كيست؟ آيا اصلاً برنده و بازنده‌اي وجود دارد؟

 

چه كساني مي‌توانند از چرخه خارج شوند و بر اين چرخ گردون فائق آيند؟

 

و سئوال ديگر :

 

با وجود تمام اين تفاسير و مخاطرات ، آيا انسان وارد اين بازي مي‌شود يا خير؟ !

اگر وارد شود، پا به ژرفايي ناشناخته گذاشته كه معلوم نيست به كجا ختم مي‌شود.

اگر وارد بازي نشود ، در سطح مي‌ماند تا زمان بگذرد و سپري شود.

و اما من :

نمي‌دانم كي تاس را ريختم ، و نمي‌دانم الان در كجاي اين بازي قرار دارم. نمي‌دانم كه هيولاها من را

تكه پاره كرده‌اند يا اينكه خود هيولايي شده‌ام  يا هر چيز ديگر . . . فقط مطمئن هستم كه حتي

اگر امكان برگشت هم برايم ايجاد مي‌شد ،‌ باز هم راضي به برگشتن و زندگي در بيرون اين چرخ نبودم.

گردابي هولناك پيش روي شماست آيا حاضر هستيد به درون آن شيرجه بزنيد و به ژرفاي اقيانوس معنا

برويد و به قيمتي كه برايتان تعيين مي‌كنند ، پا به ناشناخته‌ها بگذاريد، يا اينكه مي‌خواهيد در سطح

بمانيد تا زمان سپري شود ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:42  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 
 

اي دل سوي دلدار شو ، اي يار سوي يار شو . . .

اي عاشقان اي عاشقان هنگام كوچ است از جهان


                                   درگوش جانم مي رسد طبل رحيل از آسمان


اين بانگها از پيش و پس بانگ رحيل است و جرس


                          هر لحظه اي نفس و نفس سر مي كشد درلا مكان


روشن بيني !! :

واقعه‌اي كه در آینده‌ای نامعلوم برای من اتفاق خواهد افتاد : 

"مرگ " ! !

يه نظر:

اگه قرار باشه وقتي مرديم بريم توي اون دنيا و سر يه دو راهي قرار

بگيريم كه يكيش به بهشت ختم مي‌شه و ديگري به جهنم، فكر مي‌كنم

بهتر باشه  من يكي كه خيلي محترمانه سرم رو بندازم پايين و با پاي

خودم راهي جهنم بشم. و اصلاً دلم نمي‌خواد با فرشته‌ي نگهبان اونجا

چونه بزنم كه تو رو خدا بزار برم بهشت !


به اميد اينكه هرچه زودتر "كائنات" تكليف من رو  روشن كنه !

يا ارحم الراحمين ، نمي‌دونم جرم من بيشتره يا لطف تو ، ولي هرچي

كه باشه ، حتي اگه ديگه همه‌ي كوپنهام هم تموم شده باشه، 

حسابي به كمكت نياز دارم !

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:22  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

 

 

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست

 

                                                                 گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

 

 

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش يارا

 

                                                                     كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

 

 

گمگشته ي ديار محبت كجا رود

 

                                                                     نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

 

 

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

 

                                                                     اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:8  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |