تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

 

چند روز پیش نیمه شعبان بود

روز میلاد کسی که خیلی ها منتظر ظهورش هستند .

 

وای بر منتظرانی که هنگام ظهور خواب باشند :

مثل داستان اون پیرزنی که هر سال با کلی امید و آرزو در پایان زمستان خونه  اش رو آب و جارو میکرد  و به امید اومدن بابا نوروز به انتظار مینشست ولی درست در لحظۀ اومدن اون ، به خواب رفته بود !

 

وای بر آنان که لحظۀ ظهور را درنیابند و همچنان به انتظار بنشینند .

 

و خوشا بر آنان که در لحظه ظهورش ، حضـــــور دارند .


یک  حکایت خونده بودم که برام خیلی دلنشین بود

 

مردی حکایت میکند که : 

 من 17 ساله بودم که بوسعید به شهر ما طوس آمد و پدرم در آن زمان رئیس طوس بود و مرید بوسعید . و هر روز به خانقاهی به دیدار بوسعید می رفت و مرا هم با خود میبرد . و من در پیش پدر نمینشستم و می ایستادم .

 

و در آن دوران مرا به پوشیده ای نظری بود . در شبی آن زن پیغام فرستاد که : امشب من به عروسی میروم . تو گوش دار تا من وقتی که از عروسی برمی گردم تو را ببینم .

 

و من بر بام خانه نشستم و شب به درازا کشید ...

 

 

                                           و من را خواب گرفــــــت .

 

 

برای اینکه مرا خواب نبرد با خود این بیت را تکرار میکردم :

 

          دردیده بجای خواب آبست مرا              

                                                             زیرا که به دیدنت شتابست مرا  

    

           گویند بخسب تا بخوابش بینی

                                                    ای بی خردان چه جای خوابست مرا

 

 

 

این بیت میگفتم تا اینکه . . .

 

 

                                    خوابــم درربـــــــود .

 

 

 

و تا زمانی که موذن بانگ نماز صبح برآورد در خواب بودم .

 

روز بعد با پدر به مجلس بوسعید رفتیم . و در بالای سر پدر ایستادم .

 

از شیخ از محبت راه حق سئوال کردند و او دراین باره فرمود :

 

در راهِ جست و جوی آدمی بنگر تا چه مایه رنج بری و حیله کنی تا به مقصود رسی یا نرسی ، نارفته در راه حق به مقصود چون توان رسید ؟ . که اینک دوش محبوبی وعدۀ داد این جوان را (و اشاره به من کرد) ، یک نیمۀ شب بیخواب بود ، و در میگفت : در دیده بجای خواب آب است مرا .

شیخ رو به من ادامه داد : دیگر چه ای جوان ؟ من از شرم هیچ نگفتم .

شیخ دوباره از من پرسید که من بیهوش افتادم . و وقتی که بهوش آمدم شیخ فرمود :

 

 چون در دیده به جای خواب آب است تو را ، چرا خفتی تا از مقصود بازماندی ؟

 

و همه بیت را خواند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:43  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |