تبليغاتX
مایگاه پرواز
استاد گفتند : همه آنها که پرواز می‌کنند خانه‌های پوشالی دارند

قصة چهار شمع

 

چهار شمع به آرامي مي‌سوختند  . . .

 

 

 

 

محيط آنقدر ساكت بود كه مي‌شد نجواي آن ها را شنيد . . .

 

هر كدام از شمع‌ها يك نشانه بودند .  اميد  ،  ايمان  ،  صلح   و عشق   . . .

 

 

 

 

اولين شمع گفت :

 

           من صلح هستم !  هيچ كس نمي‌تواند مرا هميشه روشن نگه‌دارد .                                

             فكر مي‌كنم كه بزودي خاموش شوم .

  هنوز حرف شمعِ صلح تمام نشده بود كه شعلة آن به آرامي خاموش شد . . .

 

 

شمع دوم گفت :

 

           من ايمان هستم  !  انگار كسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر

            رغبتي ندارم كه بيشتر از اين روشن بمانم .

           حرف شمعِ ايمان كه تمام شد . نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد .

 

 

وقتي نوبت به سومين شمع رسيد ، با اندوه گفت :

 

         من عشق هستم . توانايي آن را ندارم كه روشن بمانم ، چون مردم مرا به                 کناري انداخته‌اند و اهميتم را نمي‌فهمند ، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديك‌ترين كسان خود محبت كنند و عشق بورزند .

 

پس شمع عشق هم بي‌درنگ خاموش شد .

 

ناگهان ...

 

                                      كودكي وارد اتاق شد و ديد كه سه شمع ، ديگر نمي‌سوزند .

                                      گفت : شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانيد !

                                      پس چرا ديگر نمي‌سوزيد ؟!

                                      اين را گفت و گريه كرد .

 

چهارمين شمع گفت :

 

نگران نباش ، تا وقتي من روشن هستم ، به كمك هم مي‌توانيم شمع‌هاي ديگر  را روشن كنيم .

 

 

من امـيــد هستـــــم .

 

 

 

 

كودك با چشماني كه از خوشحالي مي‌درخشيد ، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد .

 

 

                             اي كاش شعلة اميد هيچ‌گاه از زندگي شما بيرون نرود .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مطلب بالا  هدیه ای بود که روزی یک دوست به من داد . این هدیه ولو اینکه خیلی مفهوم ساده ای داشت ، ولي چون در يك مقطع خاصي به من داده شده بود ، خيلي ازش لذت بردم و براي همين هم اميدوارم تونسته باشم اين لذت رو با كس ديگري هم به اشتراك بزارم . . .

 

اين بندة حقيرِ سروپا تقصير   نيز  گمان مي‌كنم :

 

كه خالق هيچگاه  ، "اميدِ "هيچ كس رو "نا اميد "نمي‌كند .

 

گفته شده هر دري هر گره‌اي هر مشكلي به توسط يك  " كليد " باز مي‌شود . كه اين كليد به مثابة "كلِ يَد ها " يي است كه ميتوانند آن درب را باز كنند . حال شايد بي ربط نباشد كه اميد  را  " اُمِ يد " هايي  بدانيم كه در زندگي انسان وارد شده و ياري مي‌رسانند . كه آن بالاترين دستهاست

(يد اللهِ فوقِ اَيديهِم )

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 23:46  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد | 

 

 

هی با تو هستم ، با تو جناب مدعی که معتقدی حاضری تمام عمرت رو ، تمام زندگیت رو ، برای رسیدن بگذاری !

مثل سگ دروغ میگویی !

اگر اینکاره بودی ! اینجا نبودی ! اونقدر زر نمیزدی ! دلخور نرسیدن نبودی ! دنبال استاد نبودی !

تو راه بودی !

تو خودت راه بودی !

تو حتی نمیخواهی سکونت را رها کنی ! نمیخواهی یک شب بی تعادل باشی ! نمیخواهی بترسی ! از نرسیدن از رها شدن از تنهایی و از مرگ !

 

اين جملات رو توي يك وبلاگ آشنا ديدم . و همش با خودم ميگم كه چند درصد ممكنه من هم مورد خطاب اين جملات باشم ؟ !!! .

ي جواب احتمالي از طرف یکی که توی ذهن منه !  : 

  ببين آقا !  خيلي به خودت ارفاق ميكني !  چند درصد چيه !   خوده خودتي  اصلاٌ  . اصلا اينا رو فقط به تو دارن ميگن ! كجايي ؟ !

 

دو كَلُوم حرف بي حساب ! 

وقتي كارلوس كاستاندا . به دنبال يك تحقيق ساده گياه‌شناسي با استاد بزرگِ خودش ، دون خوان ، آشنا ميشه . توي لحظه برخورد اولشون . اون ناوال - اون استاد ميره جلو و صريح و روشن خودشو به شاگردِ نادونش ( كه البته روزي خواهد دانست ) معرفي ميكنه و ميگه : من دون خوان هستم .

و شكار در دام شكارچي ميوفته . . . . 

نميدونم كدوم استاد و كجا من رو پذيرفت و من نفهميدم !

كلي چيزا شنيدم از اينكه :

 ممكنه حتي يك تعليمِ غلط از يك استاد دروغي باعث بشه كه تو كلي عقب بيوفتي و عمرت هدر بره و غيره و غيره . . .

يا برعكس اينكه :   

  با استاد همراه شو و تو جستجوي راستين داشته باش . به راستين بودن استاد اهميت نده . . .

اي كاش تمام عمر من توي اين شش و بِش كردنا تلف نشه و بتونم اول راهمو پيدا كنم . دوم اينكه همتي براي رفتن . . .

نكته ديگه اينكه :   

  وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که :  من که ادعايي ندارم  . منكه از اولش گفتم لاكپشتم و جنس لاك هم از " كار ما "  است . منكه گفتم   "سالكِ وادي  صفر " . . .

خلاصه اينكه عمر   ،  كُليش گذشت و هنوز من نفهميدم :  كيَم ؟ چيَم ؟ از كجا اومدم ؟ به كجا بايد برم ؟

اشتياقي بي حد و مرزي دارم براي اينكه وقتي مُردم ، مصداق اون ضرب‌المثلِ معروف نشم كه ميگفت :  گوساله اومد و گاو رفت . . .

در ضمن امیدوارم واقعیتهای سلوک  ، سلوك رو براي هيچ كس - حتي لاكپشتا - محال نكنه . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 23:3  توسط لاک‌پشتی که به پرواز می‌انديشد |